برهه برهنگی

بایدی در کار نیست، ولی زیر باران را باید رفت

برهه برهنگی

بایدی در کار نیست، ولی زیر باران را باید رفت

برهه برهنگی
آخرین نوشته ها
محبوب ترین مطالب

وی افزود: "اون یک ربع، طولانی ترین یک ربع عمرم بود!"



پی نوشت: سیر اتفاقات زندگی، سیر عجیبی ست!

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۶ ، ۰۰:۳۱
hes
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۳ دی ۹۶ ، ۱۱:۱۱
hes

هر نوشته ای را منتشر نکنید

و هر فکری را برای خودتان باز نکنید...


باشد که رستگار شوید!

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۶ ، ۲۳:۵۰
hes

تو زیباترین بودی

و ما حالا، خطر حل شدن توی زشتی های دنیا را بیشتر حس میکنیم بدون تو...


کاش از بیمارستان خسته نشده بودم! کاش با خودم فکر نمی کردم که حالت خوب شده و میتوانم چند روزی به بیمارستان سر نزنم و صبر کنم تا توی خانه ببینمت... صبر کنم تا وقتی که میبینمت شده باشی همان مامان فری سابق که دائم قربون صدقه همه مان می رود...

کاش ها خیلی زیادند... کاش این کاش گفتن ها موقع فوت عزیز، حسابرسی نشود...


27 تیر 

به تاریخ دومین روز نبودنت

۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۶ ، ۰۹:۲۲
hes

هیچ حسی بهتر از حس چهارشنبه نبوده؛

و این را فقط من میدانم و بنت الهدی...

چقدر لذت بخش است.

چقدر شیرین...



گاهی برای یک حس مشترک، نیاری ب نوشتن دو متن مختلف نیست!

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۰
hes

دلِ تنگ، نمی تواند خودش را بسپارد به درس خواندن

هرچقدر هم که انبوه درس نخوانده باشد!

هرچقدر هم که آن درس ها را دوست داشته باشد...

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۱۱
hes

داشتم فکر میکردم کجایی...؟

و جقدر دلم برایت تنگ شده است اگر همانی باشی که در خیال های تنهایی ام، پرورانده ام!


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۰۲
hes

وقتی میرم پیشش بشینم تا به توصیه مامان سر حرف رو باهاش باز کنم و از غربت در بیارمش، انگشتر تو دستش اولین چیزیه که توجهم رو جلب میکنه!

خودم می دونم که صرف انگشتر عقیق دست داشتن، نشونه چیزی نمیتونه باشه، شاهد مثالش خودمم...

اما تا می بینم عقیق دستشه، اونم یه عقیق شیک و خوشگل، مهرش می شینه به دلم...

حالا منتظرم تا یه دفعه دیگه ببینمش و بیشتر سر حرف رو باهاش باز کنم...

خدا رو چه دیدی؟ حتما که نباید دوستای خوب و موندگار رو توی مدرسه و دانشگاه پیدا کرد!

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۴۰
hes
بچه که بودیم، اون موقع که تازه هرکدوممون تو خونه ی مامان بزرگ صاحب سجاده و جانماز شده بودیم، یه بار بابابزرگ از یاس های توی حیاط، چند تا کندن و آوردن گذاشتن توی جانمازامون. فرداش ما حواسمون نبود چقدر با بوی اون یاس ها کیف کردیم و می تونیم دوباره بریم یاس بکنیم بیاریم بریزیم تو جانمازامون. دوباره بابابزرگ برامون آوردن! فرداش حواسمون بود، بدو بدو، قبل اذان رفتیم یاس کندیم. اومدیم قامت ببندیم که بابابزرگ گفتن "ا! برای مامان بزرگتون نیاوردین؟" بعد هم خودشون رفتن و چند تا یاس کندن و آوردن برای جانماز مامان بزرگ...

حالا دیگه نه گلدون یاسی تو خونه داریم، نه واسه نماز خوندن می تونیم بدو بدو بریم خونه مامان بزرگ و برسیم به جانمازای خوشگلمون! عوضش، هربار از عطری که بابابزرگ به عنوان عیدی تولد حضرت زهرا سلام الله علیها برامون خریده بودن، می زنم به چادر نمازم...
اون وقته که حس می کنم برگشتم به اون روزا... 
حس میکنم خوشبو ترین چادر نماز عالم رو دارم...
حس میکنم دل تنگیم کمتر شده...
۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۴۵
hes

دنیا باید یک دکمه sleep -برای چند ساعت حداقل- داشته باشد وقتی به هیچ ضرب و زوری مشهد هم راهت نمی دهند...

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۵ ، ۰۸:۲۸
hes